تبليغاتX
مفتقر

مفتقر

مفتقرا متاب رو از در او به هیچ سو********زانکه مس وجود را فضه او طلا کند

عمو سید ابراهیم

فرض کنین که از این به بعد بخواید یه گناهی‌ که معتادین بهش رو نکنین. مثلا خانوما بخوان غیبت نکنن. یا آقایون بخوان چشما رو درویش کنن. حالا فرض کن علاوه بر این بگن هر دفعه که این کار موقعیتش پیش بیاد و نکنی‌ نوک دماغت بسوزه. یا مثلا شدید سرفه کنی‌. یا این که ..... یا این که بمیری.

عمو سید ابراهیم. راسته ی‌ ذغالفروشا. بازار سد اسمال. نبش کوچه کجه. از اون طرفا که رد میشیم براش فاتحه می خونم. عموی بابام. معتاد بود. به تریاک. سنگین سنگین. این مال اون زمونه که کوپنی بود. خیلی‌ دوست داشتم ببینمش. ولی‌ نشد. مرد بود. مرد...

یه روز به خودش اومد دید که خیلی‌ معتاده. گفت ترک می‌کنم. و ترک کرد. مریض شد. رفت دکتر. دکتر گفت اگه نکشی میمری. ولی‌ نکشید. ترک کرد.

و مرد.

مرد بود. مرد...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 21:59  توسط سید سید  | 

ان الانسان لفی خسر

جدیداً دقیق که نگاه می‌کنم به خودم، به زندگیم، به کارم و حتی به درس خوندنم، می بینم که کلا شیوهٔ زندگیم‌ سکولاره، خیلی دور از اعتقاداتم زندگی‌ می‌کنم. خیلی‌ هدف خاصی‌ نه از درس دارم و نه از کارم و نه از زندگی‌ غیر کاری و درسیم. همش بازیه. وقتی‌ هم می‌خوام تصمیم بگیرم که چیکار کنم، صرفاً دارم سعی‌ می‌کنم که توجیهاتی بیارم که چرا باید اینجوری زندگی‌ کرد. و اصلا به این فکر نمیکنم که چجوری باید زندگی‌ کرد. بابا جان شاید کلا غلطه این کار. شاید کلا درس خوندن توی شرایط من غلطه. شایدم نیستا. ولی بالاخره باید مشخص بشه یا نه؟

۲۱ سال گذشت و من فکر نکردم که چیکار دارم می‌کنم، از چه الگوی دارم پیروی می‌کنم، دنبال رو راه کیا هستم آخه؟

وای که چقدر غم انگیزه، حکایت اون یخفروشی که داد میزد "یخ بخرید، یخ بخرید که سرمایم داره از دستم میره".

و اینجاست که روحانیه روی منبر صداش رو بلند می‌کنه و با مشت روی دسته منبر میکوبه که : "قسم به عصر و زمان، همانا انسانها در ضررند. در ضرر یعنی‌ آن به آنش ضرر است. آن به آن. غیر از کسانی‌ که  ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و به حق توصیه کردند و به صبر توصیه کردند. و چه بسا این توصیه به حق و صبر توصیه به انتظار حضرتش باشد. خدایا در ظهورش تعجیل بفرما!". و حضار که کلا نفهمیدن چی‌ شد به خودشون میان که :‌ "الهی آمین".



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 1:33  توسط سید سید  | 

چاله نشین

گاهی آدم یه چیز جالبی می بینه. اصلا هم نمی فهمه کجاش جالب بود. ولی میفهمه که جالب بود.

تو اتوبوس نشسته بودم. اتوبوس از اینهایی بود که صندلیهای وسطش یه طرف یدونه ایه و اون طرف ۲ تایی‌. من سر یکی‌ از ۲ تایی‌‌ها نشسته بودم. بغل دستم یه یارو نشسته بود که با یه من عسل هم نمی‌شد خوردش. مثل اکثر اتوبوس سوارا. به نظرم این از جایی‌ ناشی‌ می‌شه که مامانا به بچه هاشون میگن "از مردم بترس، ممکن بچه دزد باشن". البته اشتباه بچگیی منو نکنین. منظورم بچه‌ای که دزدی می‌کنه نیستا. منظورم اونیه که بچه‌ها رو میدزده. قاعدتاً بچه‌ها رو هم نمی‌شه برای نیاز به نون شب دزدید دیگه. پس لابد خطرناکه. باید ترسید. باید متنفر بود.

بغل دستم رو صندلی‌ تکی‌ یه چسب فروش نشسته بود. اصلا اخم نکرده بود، هیچ. کلی‌ هم میگفت و می‌خندید. بنابراین دیوونه بود. بلا شک. خداییش دیگه، شما خواننده محترم هم میخواستی همین رو بگی‌.

اونقدر با آب و تاب از کارش و نحوه یه فروش چسب و بازار کار در نواحی مختلف می‌‌گفت که فکر میکردی بازار چسب رو توی دستش داره. "دم مترو چسب پهن بهتر فروش میره. توی میدون صنعت دنبال جا جسبین و چسب کوچیک. اون روز یکی‌ دم متروی صادقیه میگفت که اگه جا چسبی برای چسب پهن پیدا کردم بیارم براش. روزی دست خداست. خدا رو چه دیدی. شاید مشتریاش بیشتر باشن. میگیرم از بازار." و مردمی که حتی سرشونو کج نمیکردن برای این که نگاه کنن. انگاری با خودش حرف می‌‌زد. و در همین لحظه نگاهم به بیرون افتاد. یه آقاهه که سر چهارراه وایستاده بود و از این سازا میزد که هی‌ میکشی میبندی توش باد پر و خالی‌ می‌شه ها، از اونا میزد. به نظر خیلی‌ سالم و تنومند میرسید. یه من ریشم داشت. قبل از این که فرصت کنم خیلی‌ فکر کنم حرکت کردیم. بالاخره هر چراغ قرمزی تموم می‌شه دیگه. ولی‌ یادمه قیافش توی مایههای غمگین و اینا میزد.

و من که توی اتوبوس نشستم و دیگه به این فکر نمیکنم که دنیا رو عوض کنم. به من چه. خودش بره عوض شه. من کار دارم. در واقع من حال ندارم.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 20:33  توسط سید سید  | 

دین ستیزی ستون پنجمی

کی‌ شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟

پدر خودمو در آوردم که یه مطلب شاد بنویسم. نشد.

چند روز پیش صبح داشتم صبحانه میخوردم و‌ تلویزیونی هم نگاه می‌کردم. یه مجری قبراق و‌ خندانی داشت صحبت میکرد. خبر میگفت از اینور و‌ اونور که رسید به یه خبر ورزشی. "امروز تیم ملی والیبال کشورمون به زیارت دست جمعی حرم حضرت رضا علیه‌السلام رفتند. بله، این واقعا خیلی‌ خوبه که ورزشکارای عزیزمون بری زیارت اماکن زیارتی می‌رن و یه حالت روانی‌ خوبی براشون ایجاد می‌شه و‌ می تونن با قدرت هرچه بیشتر .....". حالم به هم خورد. "حالت  روانی‌". یکی‌ نیست بگه مگه مجبورین آدم بی‌ اعتقادی مثل اینو بذارین مجری؟ یا اصلا مگه مجبورین وقتی‌ یه همچین مجری‌های بنزی دارین حرف اعتقادی بزنین؟

متاسفانه سکولاریسم توی مملکت ما به برکت تشکل‌ها و نهادهای منتسب به اسلام موج می‌زنه و‌ هیچ کس نیست که جلشونو بگیره.

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست؟         خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:6  توسط سید سید  | 

تهران

اینجا تهرانه.

پایتخت ایران، همونجا که برج میلاد داره، نمایشگاه بین‌المللی داره. رستورانای بالای ۱۰۰ هزار تومن داره. خیابون فرشته داره. نیاوران داره. کوهاش پیست اسکی داره. ماشینای چندصد میلیونی داره. و در کنار این همه بالا شهر، مختصری هم پاین شهر داره.

منتظر اینی که بگم پایین شهرش عوض همهٔ این چیزا صفا و صمیمیت و ...؟ نه حاجی (حاجیه) از این خبرا نیست. اینا مال فیلماست. حتّی مال فیلما هم نیست. مال کارتون سیندرلاست.

میدون خراسون، خیابون شهید طیب شاهدی،(البته مردم از ترس این که اسم شهید نبرن میگن بیسیم) کوچهٔ قالیشورا ، پلاک ... . مردمی که شهردار محترم میتونه عوض یدونه از اون پارک‌های مامانی که برای ونکیا درست می‌کنه محلشون رو یه کمی‌ شبیه پایتخت کنه، و نمی‌کنه، غافل از این که مردم اینجا بیشتر برای ریاست جمهوری رأی میدن.

این همهٔ ماجرا نیست. تهران، پایتخت عشق و هر کوفت و زهرماری که توی شعرای صدا و سیما میگن زیر پلم داره. خرابه‌های بین افسریه و شهبازم داره. خیلی‌ جاها داره که اسم ندارن، ولی‌ ساکن دارن.

به قول شاعر بی‌ تربیت : "اینجا تهرانه ...".

جاهایی‌ داره که در بهترین حالت مرداش از سحر بیدار میشن و راه میافتن سمت میدون آزادی، دور میدون میشینن و منتظرن یکی‌ بیاد سوارشون کنه برن کارگری تا نیمه شب.

مردمی که نون شب ندارن، ولی‌ از شکم زن و بچه‌شون میزنن و ماهواره میخرن که شبا بشینن با زنهای لخت و عور فرنگی‌ حال کنن. البت این مشخصهٔ کل تهرانه از پایین تا بالا.

اما بگم از متدینین تهران، کولاک، میلیون میلیون خرج مراسم می‌کنن که یه مشت از خودشون رو جمع کنن و بهشون بهترین غذای ممکنو بدن و بگن که احسان کردیم. احسان...

آخه خداییش، ما میون این همه گند و کثافت و دروغ و فحشا و لجن چجوری آدم باشیم؟

یا علی! مددی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 20:46  توسط سید سید  | 

فراموشی

امروز یکی‌ از دوستامو دیدم. محمد. من توی سایت عمران بودم. یه لحظه از جلوم رد شد و از پشت شیشه برام دستی‌ تکون داد. منم براش دستی‌ تکون دادم و رد شد. یه دختری باهاش بود. اول فکر کردم از همکلاسیاشه. دختر نسبتا ناراضی و بی‌ حال به نظر میرسید. البته محمد به نظر میومد سعی‌ داره یه جورایی بخندونتش. توی همین فکرا بودم که ناغافل یکی‌ بهم گفت: "سید!". برگشتم. محمد بود. سلام کردم. تنها بود. دختر بیرون واستاده بود. فامیلیم رو گفت. بعد خیلی‌ هیجان زده گفت: "درست گفتم؟". من که نمی‌فهمیدم قضیه چیه گفتم: "آره خوب". بعد گفت: "منو یادت میاد؟"، گفتم : "آره، تو محمدی دیگه!". گفت: "میدونی‌ که من مریض بودم؟ ترم قبل نیومدم". تازه یادم افتاد. ترم قبلی‌ یه پیامک داشتم که: "محمد توی کماست دعا کنید". از خودم بدم اومد. کلی‌ سوال بدیهی‌ ازم کرد که من کیم و کجا با هم بودیم و ... ، و گفت که خیلی‌ چیزا یادم نمیاد. اول داشتم فکر می‌کردم که او پسر! این واقعی همونیه که توی فیلما دیدم. زود به خودم اومدم که آدم باش. شماره‌ام رو گرفت و ذخیره کرد و رفت. تازه فهمیده بودم که دختره کیه. احتمالا خواهرش بود. و دلیل ناراحتیش... . وقتی‌ دوباره صحنهٔ اول که اون ناراحته و محمد سعی‌ می‌کنه خوشحالش کنه رو یادم میاد... .

داشتم فکر می‌کردم که آدما اگر حافظه شونو از دست بدن انگار مردن. و آدم جدید هم صرفاً باید زور بزنه که جای خالی‌ قبلی‌ رو پر کنه. فکر می‌کردم که چقدر سخته که خواهر یه نفر باشی‌ که مرده، و یه آدم همشکل اونو گذاشته باشن جاش که سعی‌ کن این آدم جدید رو مثل قبلی‌ کنی‌. به خودم فکر می‌کردم که چقدر خوشی‌ زده زیر دلم و مردم چجوری امتحان میشن.

البته محمد داره ذره ذره یادش میاد همه چی‌. امیدوارم که حالش خوب شه هرچه زودتر. ولی‌ یاد همهٔ اونایی افتادم که شاید خوب نشن و یادشون نیاد.

خدا همهٔ مریضا رو شفا بده.

یا علی‌



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 19:40  توسط سید سید  | 

بدایه

به نام خدا

این وبلاگ را ساختم، شاید به این خاطر که دوستام وبلاگ داشتند و من نداشتم. شاید به این خاطر که علافی کنم و خودم رو گول بزنم که این یک کار مفیده. شاید به این خاطر که آدرسشو رو استتوس جیمیل بذارم و حال کنم با این که من هم وبلاگ دارم، من هم می نویسم. یا این که شاید ساختمش که یه جورایی سعی‌ کنم قلمم رو مایهٔ تبختر بر خوانندگان قرار بدم (صرفاً سعی‌ کنم). به هر حال میدونم که خیلی‌ بعیده یه جورایی بتونم ساختن این وبلاگ رو به چیز با ارزشی ربطش بدم.

خدایا!

ای که نیازی به من و وبلاگم نداری.‌ای که به گنده تر از اینا هم احتیاجی نداری.‌ای که اگر قبول کنی‌ هیچ کسی جرأت اعتراض نداره. به کرمت قبول بفرما.

یا علی‌.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 17:58  توسط سید سید  |